باران

آوریل 25, 2011 بیان دیدگاه
به آسمان که مینگری…
چشمانت را باز کن,
از باران نترس!
دسته‌ها:مینیمال

منزلت بازنشسته

آوریل 21, 2010 بیان دیدگاه

وقت «بازنشستگیش» رسیده,

استادمون اینو گفت و بی درنگ ماژیک وایتبردش رو توی سطل زباله انداخت!

دسته‌ها:مینیمال

جامعه شناسی

آوریل 21, 2010 بیان دیدگاه

مردم ما انگار قدرت تحمل همدیگه رو از دست دادن…

اینو از فحش هایی که روی درب توالت دانشکده بین «جامعه دانشگاهی» رد و بدل شده فهمیدم.

دسته‌ها:روزمرگی

عکاسی میکنم,پس هستم…

مارس 6, 2010 بیان دیدگاه

این مطلب رو برای فتوبلاگم نوشته بودم ولی دیدم درجش تو این وبلاگ هم خالی از لطف نیست…

از آخرین باری که اینجا نوشتم پنج ماهی میگذره.تو این پنج ماه اگر هم وبلاگ نویسی کردم تو محیط وردپرس برای وبلاگ روز نوشتم بوده و الان که بعد از پنج ماه برگشتم مطالب اینجا برام تازگی دارن!

من چقدر عوض شدم…من چقدر بزرگ شدم!حالا که فکر میکنم میبینم این پنج ماه برام مثل پنج سال گذشت و اینکه وقتی واقعا پنچ سال بگذره قراره چی فکر کنم یا اصلا قراره چطور فکر کنم و الانه که بیشتر از همیشه ارزش وبلاگ نویسی و لذت به تماشا نشستن سیر تغییر و تکامل فکریم رو درک میکنم.

راستش دلم برای اینجا تنگ شده بود.بلاگفا با این محیط ساده و امکانات ابتداییش جایی بود که وبلاگ نویسی رو شروع کردم…با عکس نوشتم,از عکس نوشتم,از خودم گفتم و تنهایی و نرگس,از بهار گفتم و کوتاهیش در حق کویر,از یزد گفتم و مردمانش و الان…احساس میکنم دلم برای حداقل بخشی از قدیمترهای خودم تنگ شده!

من خیلی عوض شدم! چقدر چیزهایی بودن که نمیدیدم و الان میبینم.چقدر چیزهایی بودن که درکشون برام سخت بود و الان با تمام وجودم حسشون میکنم.این تعابیر مجهولی که تو ذهنم فقط در حد یک سری اسم بودند الان این روزها یکی یکی جلوی چشمم معنی پیدا میکنن.این روزها از چیزهایی بغضم میگیره که قبلتر مایه خنده بودن و نگاههای تعجب آمیز آمیخته با تمسخرم به دیگرانی که بغضشون دراومده بود! من چقدر فرق کردم وقتی خیلی چیزها برام سرگرمی بودن و الان دغدغه.این روزها چقدر فکر میکنم و قبلتر چقدر فکر نمیکردم! این روزها چقدر استرس دارم و چقدر میفهمم که فهمیدن تا چه حد تلخه و همچنان زیادن چیزایی که نفهمیدم و ترس از فهمیدنهای آتی که جبر گونه بزرگ شدن رو همراهی میکنن و هیچی!

درددل زیاد دارم و مجال نوشتن نیست.مجالش هم که باشه حسش نیست! نمیدونم چرا ولی خب عیب هم که نیست! کاهلی مد شده انگار و منم شدم همرنگ جماعت!

واما از عکاسی.خب اگر عکسای منو دیده باشین متوجه علاقه وافر بنده به ماکروگرافی! شدین.این سری یه دوربین خوب دستم افتاد و الان که دارم مینویسم بد نیست چند تا از ماکروهایی که باهاش گرفتم رو براتون بذارم.باشد که قبول واقع شود:)

http://arzare.persiangig.com/image/back/IMG_0595-1.JPG

دسته‌ها:روزمرگی

دایل+آپ

فوریه 20, 2010 بیان دیدگاه

شکنجه همگانی …

دسته‌ها:روزمرگی

بدون تو…

فوریه 20, 2010 بیان دیدگاه

ثابت و ساکت و سرد

وقتی نباشی زمان نمیگذرد!

دسته‌ها:مینیمال, حرف دل

بخواب بشر

فوریه 19, 2010 بیان دیدگاه

سر بر بالش گرم و نرمت بگذار و بخواب,

آسوده بخواب!

بر زمینی که میخواهد دهان باز کند وببلعد تو را!

زمینی که خاموش است و آسمانی که میل بخشیدن ندارد و جبری که رنجشان میدهد

بخواب بشر

خواب سنگین تو را نوای گریستن علی هم هشیاری ساز نیست

بخواب بشر

نوبت زمین و آسمان و سوزدل علی هم میرسد…

دسته‌ها:حرف دل
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.