منزلت بازنشسته
وقت «بازنشستگیش» رسیده,
استادمون اینو گفت و بی درنگ ماژیک وایتبردش رو توی سطل زباله انداخت!
جامعه شناسی
مردم ما انگار قدرت تحمل همدیگه رو از دست دادن…
اینو از فحش هایی که روی درب توالت دانشکده بین «جامعه دانشگاهی» رد و بدل شده فهمیدم.
عکاسی میکنم,پس هستم…
این مطلب رو برای فتوبلاگم نوشته بودم ولی دیدم درجش تو این وبلاگ هم خالی از لطف نیست…
از آخرین باری که اینجا نوشتم پنج ماهی میگذره.تو این پنج ماه اگر هم وبلاگ نویسی کردم تو محیط وردپرس برای وبلاگ روز نوشتم بوده و الان که بعد از پنج ماه برگشتم مطالب اینجا برام تازگی دارن!
من چقدر عوض شدم…من چقدر بزرگ شدم!حالا که فکر میکنم میبینم این پنج ماه برام مثل پنج سال گذشت و اینکه وقتی واقعا پنچ سال بگذره قراره چی فکر کنم یا اصلا قراره چطور فکر کنم و الانه که بیشتر از همیشه ارزش وبلاگ نویسی و لذت به تماشا نشستن سیر تغییر و تکامل فکریم رو درک میکنم.
راستش دلم برای اینجا تنگ شده بود.بلاگفا با این محیط ساده و امکانات ابتداییش جایی بود که وبلاگ نویسی رو شروع کردم…با عکس نوشتم,از عکس نوشتم,از خودم گفتم و تنهایی و نرگس,از بهار گفتم و کوتاهیش در حق کویر,از یزد گفتم و مردمانش و الان…احساس میکنم دلم برای حداقل بخشی از قدیمترهای خودم تنگ شده!
من خیلی عوض شدم! چقدر چیزهایی بودن که نمیدیدم و الان میبینم.چقدر چیزهایی بودن که درکشون برام سخت بود و الان با تمام وجودم حسشون میکنم.این تعابیر مجهولی که تو ذهنم فقط در حد یک سری اسم بودند الان این روزها یکی یکی جلوی چشمم معنی پیدا میکنن.این روزها از چیزهایی بغضم میگیره که قبلتر مایه خنده بودن و نگاههای تعجب آمیز آمیخته با تمسخرم به دیگرانی که بغضشون دراومده بود! من چقدر فرق کردم وقتی خیلی چیزها برام سرگرمی بودن و الان دغدغه.این روزها چقدر فکر میکنم و قبلتر چقدر فکر نمیکردم! این روزها چقدر استرس دارم و چقدر میفهمم که فهمیدن تا چه حد تلخه و همچنان زیادن چیزایی که نفهمیدم و ترس از فهمیدنهای آتی که جبر گونه بزرگ شدن رو همراهی میکنن و هیچی!
درددل زیاد دارم و مجال نوشتن نیست.مجالش هم که باشه حسش نیست! نمیدونم چرا ولی خب عیب هم که نیست! کاهلی مد شده انگار و منم شدم همرنگ جماعت!
واما از عکاسی.خب اگر عکسای منو دیده باشین متوجه علاقه وافر بنده به ماکروگرافی! شدین.این سری یه دوربین خوب دستم افتاد و الان که دارم مینویسم بد نیست چند تا از ماکروهایی که باهاش گرفتم رو براتون بذارم.باشد که قبول واقع شود:)
بخواب بشر
سر بر بالش گرم و نرمت بگذار و بخواب,
آسوده بخواب!
بر زمینی که میخواهد دهان باز کند وببلعد تو را!
زمینی که خاموش است و آسمانی که میل بخشیدن ندارد و جبری که رنجشان میدهد
بخواب بشر
خواب سنگین تو را نوای گریستن علی هم هشیاری ساز نیست
بخواب بشر
نوبت زمین و آسمان و سوزدل علی هم میرسد…

