خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره…
آیبی.یعنی مادر مادربزرگ.شاید این فرصت که یک آیبی داشته باشم از محاسن ازدواج زود هنگام پدرم بوده.بگذریم.آیبی را مدتهاست به یک شکل در ذهنم دارم.اما اینسری کمی تغییر کرده.آیبی تا همین دوماه پیش زنی بود با قد کمتر از ۱۶۰ سانت که از خمیدگی کمرش نبود.ایبی هنوز راست قامت بود اما از ابتدا قدش کوتاه بود,چهره ای پر از چروک و لک اما تمیز داشت با موهای حنا زده ای که همیشه سرخیش که انگار زورش به سفیدی زلفش نمیرسد از حاشیه ی همان روسری که هیچوقت از سر برنمیداشت جلوه میکرد.
آیبی تا همین دو ماه پیش در پنجاه سال پیش زندگی میکرد.در همان خانه.با همان تکنولوژی.نه آبگرم کنی هست و نه حمامی.آیبی هفته ای یک بار به حمامی میرفت که احتمالا از معدود مشتریان باقی مانده ی آنجا بود.خانه ی آیبی سه بخش دارد که قاعدتا هرفصل از سال را باید با توجه به تابش خورشید در آن تالار گذراند.اما آیبی مدتها بود که دیگر توان جابجایی های فصلی را نداشت.آیبی تابستانها هم در همان تالاری که مخصوص زمستانها بود و بیشترین ساعات تابش خورشید را داشت بسر میبرد. توی همین خانه برای خودش روی بخاری علاءالدینش آبگوشت بار میگذاشت.توی این تابستونی که من زیر نسیم کولر به آب و هوای چهل درجه ای شهرم ناسزا میگفتم آیبی هنوز با نسیم پنکه ی ساخت ژرمن ها که حاجی بابای خدا بیامرز از کویت آورده بود خود را خنک میکرد.گفتم حاجی بابا.چهره اش هنوز توی ذهنم هست.پدرم همیشه بار ها حین مغازه داری به حرفش میرسد که میگفت میبینی بابا! آدم اول صبح باید با چه گه هایی سر و کله بزنه!. حاجی بابا یک ده سالی میشود که فوت کرده.درست روز بعد از شبی که دیدنش رفتیم و هنوز توی گوشم است که میگفت میخواهم دامادی نتیجه ام را هم ببینم فقط به این شرط که زمین گیر نشوم و بتوانم هر روز صبح روی همان صندلی در مغازه ی پسرم بنشینم.فکر کنم همین شرط هم بود که باعث شد آیبی را تا همین دوماه پیش که صاحب یک همدم جدید(پرستارش را میگویم!) شد تنها بگذارد.خانه ی آیبی نزدیک حسینیه ی محله است.بیشترین خاطراتم را محرمهای کودکی در اینجا دارم.همیشه آن شیر سنگی(شایدم گچی) که آن بالا در یکی از ایوانهای آن مجموعه گذاشته بودند برایم ابهت داشت.نمیدانم چرا ولی ازش میترسیدم.نخل حسینیه این روز ها هم هنوز راست قامت است.اینسری که کنارش رفتم اندازه اش جلوی چشمم خیلی کوچکتر از آنچه در ذهنم از آن تصویر داشتم به نظر آمد.این تصویر نخلی بود که کودکی ام آن را زیر دوش مردان قوی هیکل پاربرهنه حین اینکه مرد سید ی آن بالا روی نخل نشسته بود و چیزی که نمیدانم اسمش چیست را بهم میزد و همینطور نقلها بود که انگار از همه طرف پارچه های کناره ی نخل به پایین قل میخورد و آن آینه هایی که تشعشع آفتاب عصر عاشورا را که درست پشت سرمان بود توی چشممان می انداخت را در ذهنم خیلی بزرگ هک کرده بود.شنیده اید که میگویند حرف راست را باید از زبان بچه شنید؟ کودکیم راست میگفت.نخل هنوز هم خیلی بزرگ است.
هر وقت که خانه ی آیبی میرفتیم امکان نداشت وقت رفتن چیزی همراهمان نکند.از نان خشک و مغزیجات گرفته تا آن تخمه های هندوانه که خودش جدا میکرد و روی علاالدین تفتش میداد و انصافا لنگه نداشت.آیبی عادت داشت در نود سالگی باز میهمان نوازی کند.استقلالش را به رخ فرزندانش بکشد و به نتیجه های فامیل عیدی بدهد.راستی آیبی یارانه هم نمیگیرد.لابد مستحق تر از او زیاد هستند.میوه هایش را در همین حوضی که عکسش را گذاشتم میشست و درون ظرفهای میوه خوری بلوری قدیمی که شیشه اش به سبزی میزد میریخت و درون بشقاب های میوه خوری تابه تا تعارفمان میکرد.اگر هم نمیخوردیم بدش می آمد.ولی باور کنید با اینکه آب این حوض سالهاست عوض نشده هیچ وقت به خاطر خوردن این میوه ها بیمار نشدیم.بارها شنیده ام که میگویند ماهی قرمز عمرش کوتاه است.ماهی های حوض آیبی که ماشاالله اینطور نیستند.هنوز میتوانم تن لیزشان که به زحمت در کودکی برای چند لحظه لمس میکردم تا از لابه لای انگشتانم فرار کنند را تجسم کنم و اما این روز ها حوصله ی این کارها را ندارم.شاید چون بزرگ شدم!
آیبی این روزها حالش خوش نیست.سکته ی نیم و نصفه همراه با آتروفی بافت مغزی باعث شده آیبی دیگر هوش و حواس قدیمی اش را نداشته باشد.آیبی دیگر مثل قبل مستقل نیست.آیبی در خانه بستری شده و پرستاری هم بربالین دارد.وقتهایی که بیدار میشود از پرستارش میپرسد اینجا کجاست؟.من مانده ام که این فراموشی عجب چیزی است! به من یاد داده اند که گیرنده ی عصبی درد برخلاف سایر گیرنده ها عادت نمیکند!درد همیشه درد است.این خانه هم که خانه ی درد است.پس چگونه فراموش میکند کجاست.چگونه میشود سوزش شبهای سرد کویر در این خانه که باید با یک علاالدین -که ۸۰ درصد انرژیش به کتری آب رویش خواهد رسید -گرم شود را فراموش کرد؟.آیبی امروز فرزندش را که میبیند اول نمیشناسد اما هنوز هم با هوش است.با کمترین نشانه ای نزدیکانش را باز میشناسد و مثل همیشه لبخند میزند و میگوید جگرت بشم ننه ,همتون خوش اومدین و برای همه ما دعا میکند.برای کدام کار ما و به خاطر کدام خدمت ما دعا میکند؟چطور میشود بی مهری اینهمه فرزند و نوه و من نتیجه را دید و برایشان دعا کرد.آیبی این روزها دیگر موهایش را حنا نمیزند.روسریش را سر نمیکند.حمام نمیکند.حمامش میکنند.پوشکش میکنند.سرش را شانه میکنند.چه کسانی؟یک عده پرستار.از خاطراتی که شنیده ام میدانم که آیبی گه نوه هایش را هم پاک کرده و پوشکشان کرده.آن موقع ها هنوز مای بیبی نبوده ولی همان بچه ها مای بیبی امروز را هم هوقشان مینشیند که عوض کنند.من نمیدانم که ما چرا اینگونه ایم.اما خوب میدانم روزگار عوض میشود.قصه ها از نو تکرار میشوند.ناله ها از نو سر میشوند.من میدانم و آره!
خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره



